|
به او گفتم مرا دوست بدار
گفت دوست داشتني نمي بينمت
به او گفتم مرا يار خود بدان
گفت آ خر تو هم شدي يار
به او گفتم مرا در قلبت جاي مي دهي
گفت لايق قلبم نمي بينمت
به او گفتم جانم فداي تو
گفت من از هر كسي جان نمي خواهم
به او گفتم اگر مرا لا يق خود بداني تمام خوبي هاي دنيا را براي تو خوا هم آورد
گفت من خوبي هاي دنيا را مي خواهم ا ما نه با تو
به او گفتم چه كنم كه اسير دل سنگت شده ام
گفت روزگار به سنگ هم نياز مند است
به او گفتم دلم برايت بسيار تنگ ميشود
گفت براي دل تنگي هاي تو در دل من راهي نيست
به او گفتم اسير دست تقديرم و سر نوشت تو را برايم رقم زده
گفت غصه نخور سر نوشت برگهاي بي شماري براي رقم زدن دارد
به او گفتم اگر تو بروي من تا ابد نام هيچكس را به زبان نخواهم آورد
گفت تو لا زم نيست به زبان بيا وري روزگار نا م ها را به زبان تو خواهد اورد
به او گفتم اگر بروي از د وري تو مي ميرم
گفت من نمي خواهم فرشته نجات تو باشم
به او گفتم اگر يك سوال از تو بپر سم راستش را ميگويي
گفت اگريك سوال باشد آ ري
پرسيدم تمام حرف ها يي را كه گفتي با ور كنم
گفت ا گر عشق شيرين به فرهاد را با ور نداري آري
گفتم تا ابد دوستت دارم
|